طوفانِ نوجوانانِ آرمانی در قبلهی تهران؛ روایتی از میثاقِ یازدههزار نفری در سنگرِ مسجد
به عنوان یک خبرنگار، بارها در صفِ ورودی رویدادهای بزرگ ایستادهام؛ با اعداد و ارقامِ برآوردها زندگی کردهام و میدانم «هشتهزار نفر» برای فضای داخلی و بیرونی مصلای شهرری چقدر اذحام جمعیت مضاعف دارد و سالن را پُر و صدای جمعیت را بلند کند. اما وقتی شنبه صبح، قدم به مصلای حضرت عبدالعظیم(ع) گذاشتم، تمام محاسبات ذهنیام در برابر واقعیتی که پیش رویم بود، رنگ باخت.

قرار بود هشت هزار نفر بیایند، اما وقتی چشم میچرخاندم، حصارِ عددها شکسته بود. یازده هزار نفر آمده بودند؛ یازده هزار قلبی که در سینهِ نوجوانانی میتپید که گویی برای یک میثاقِ سرنوشتساز، از تمام کوچهپسکوچههای تهران خودشان را به قبلهی تهران رسانده بودند.
فضا، فقط یک «همایش» یا «هیئت» نبود؛ جریانی بود که از عمقِ مساجد جوشیده بود. وقتی در میانِ انبوهِ پرچمهای برافراشته قدم میزدم، در نگاهِ تکتک آن نوجوانان، چیزی فراتر از یک حضورِ ساده میدیدم؛ یک «اعلام حضور» بود. انگار هر کدامشان با آن حضورِ گرم و پرشورشان، داشتند به تاریخِ این شهر میگفتند که مسجد، هنوز سنگرِ امنِ آرزوهای بزرگ است.



خروشِ نسلِ نو در پناهِ سیدالکریم (ع)
آنچه در مصلای ری دیدم، تقابلِ سکوت با فریادِ ایمان بود. وقتی صدایِ جمعیت اوج میگرفت، دیگر مهم نبود که اینها دانشآموزند یا نوجوانانِ دغدغهمند؛ مهم این بود که آنها یک «امتِ کوچک» شده بودند. موجِ جمعیت، آنقدر وسیع بود که انگار دیوارهای مصلایِ حرم را به لرزه درآورده بود. من در آن لحظهها، نه به خبرِ «۱۱ هزار نفر» برای تیترِ یادداشت فکر میکردم، نه به گزارشِ خبری؛ تنها چیزی که در ذهنم میچرخید، این بود که این «نسلِ آرمانی»، با این شور و این توان، چه آیندهای را برای این شهر و این دیار رقم خواهند زد.



در چهرههایشان، غمی شیرین و لبخندی پرامید را همزمان میدیدم. آن یازده هزار نفر، آمدند تا ثابت کنند روایتِ «فاصله گرفتنِ نسلِ جدید از مسجد»، قصهٔ دروغینی بیش نیست. آنها آمدند تا با دستهای گرهکرده و چشمهایِ براقشان، «مسجد» را نه فقط به عنوان یک مکان، که به عنوان یک هویت، دوباره در مرکزِ نقشهٔ فرهنگیِ این شهر تثبیت کنند.
امروز، قلم در دستِ من میلرزد؛ نه از خستگیِ گزارشنویسی، که از سنگینیِ اینهمه «امید». وقتی از مصلای حرم بیرون میآمدم، دیگر نه یک راویِ شاهد، که یک همراه بودم؛ همراهِ یازده هزار نفری که آمدند، ماندند و با حضورشان، نه تنها عددِ پیشبینیشده را، که تمام تردیدهای ما را برای آینده، به عقب راندند.
آری؛ قصهٔ شنبه، قصهٔ هشتهزار نبود؛ قصهٔ یازدههزار «آرمان» بود که در قلبِ ری، جان گرفت.
به قلم: علی زمان


#حرم_عبدالعظیم_حسنی
#هیئات_نوجوانان_آرمانی
#بدرقه_زوار_اربعین
#علی_زمان
انتهای پیام/











دیدگاهتان را بنویسید